《دزد جوانمردی》

ا

اسب سواری ، مرد افلیجی راسر راه خود دید که از او کمک می خواست .
مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد  او را از جا بلند کرد وبر روی اسب گذاشت..... تا او را به مقصد برساند!
مرد افلیج که اکنون خودرا سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ......
....و با اسب گریخت!


ادامه مطلب
[ شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ ] [ یحیی فتحی ]
[ ۰نظر ]